تو زندگی خیلی چیزا مهمه
امایه چیزهایی خیلی مهمه
بعضی وقتا آدم هایی هستند
که از همه چیز و همه کس
مهم ترند
و تو
تو که از همه مهمتری
...

آرزومه،آرزومه،که درو وابکنی بیای توخونه
توروتوبغل بگیرم عاشقونه
آرزومه،آرزومه
اسمت رولبامه بی اراده
چشمای توازسرم زیاده
چشمای توازسرم زیاده
ازقسمت دیدن توشادم
ازبخت خوشم دل به تودادم
ازبخت خوشم دل به تودادم
آرزومه،آرزومه
ازخدامه خونه خوشبوبشه باعطرنفسات
ازخدامه که بشه مال من اون چشمای زیبات
ازخدامه که بشه مال من اون چشمای زیبات
هرجوری که فکرکنی باهاتم
راضی به رضای اون چشماتم

زگهواره تاگوردانش بجوی!!!![]()

سلام:
من و دوستم ساعت ۳ راه عالی شهررا جهت شرکت در امتحان کارشناسی ارشددر پیش گرفتیم.
محموله:در کیف من ۲ مداد خوشگل که عشق به نوشتن را برام بوجود می آورد تا ۲ ساعت بی وقفه سر جلسه بشینم
و یک پاکن بسیار زیبا.
و در کیف دوستم یک فلاکس آبجوش و۳ تا میکس (برای من)و یک شیشه آبمعدنی![]()
و این رفیق ما همه اش ناراحت بود که خوردنی ندارد(الهی...................
)
وقتی برگشتم یک عالمه پفک ،چیپس و آ لوچه دور خودش جمع کرده بود.
و ماشینی که به بد ترین شکل ممکن توی سرازیری پارک کرده بودم .![]()
دیگه باید بر میگشتیم مغرورانه از انکه راه رو بلدیم و ماشینهای دیگه دنبال من بیایند
همین که چشم بازکردیم خودمونو جایی دیدیم که مردم توی جاده بجای ماشین راه می رفتیم.اینجاکجاست؟
من تاحالااینجانبودم.
فکرکنم چغادک باشه،دوستم گفت:چه جوری بایدبریم بیرون؟(گریه)
یه تاکسی باسرعت مورچه:دنبال من بیایید.رسیدیم به اتوبان انگارجزیره دیدیم 
وای که چقدرخوشحال شدیم باسرعت۱۲۰km.
وای نکنه ماروبادوربین ببینندچون سرعت مجاز۹۵ است.
اقای افسرراهنمایی رانندگی سرپلیس راه:بزن کنار.
وای کمک من بیگناهم.اگرگواهینامه خواستن بهشون نمی دم ها.
افسرفقط دلش برای گواهینامهءمن تنگ شده بودنگاهش کردوتحویلم دادانگارتمام دنیارابهم دادن.(خداراشکر)
سفرامروزمن بدنبال سفردیروزبه برازجان بودکه تیم دانشگاه ازادباتمام سختی هایش بردم وباوجودبی معرفتی بعضی ها تیم مابرنده شد.
هفتهءپرماجرایی بوداماتمام شد.
همهءاتفاقات خاصی که برای من توی این هفته افتاددقیقامواقعی بودکه من امادگی شونداشتم وعکس العملی که نشان می دادم سعی می کردم منطقی باشد.اماایاهمیشه منطق خالی ازاحساسات می تواندجواب باشد؟
جالب اینکه منطق روبرای دیگران داشتم واحساسمو درونم می ریختم.یکروزشایدبتونمهردورایکجانشون بدم.
مسابقه دوستانه بین:![]()
59
مکان:سالن شهیدصدوقی،تاریخ:1384.2.17
دانشگاه ازاد سووسکه،ازپرورشگاه اوردنش .
خانم مربی همهءمدتcoaching درحدخدا.
پلیمری هاکوفتتون بشه مربی به این خوشکلی،بیچاره تیم
دانشگاه ازاد تنها، بی کس.

طبق معمول خانم مربی 30ثانیهءاخرکوارتردویهtime تووووووپ
گرفت وماازافسردگی مردیم،خدایایامنوبکش یاراحتم کن
(تکه کلام خانم مربی).خلاصه مازیربارفشار همچنان تحمل
کردیم وای گل خوردیم.منو وصدی ومهرنوش می خواستیم
خفه بشیم.

صدیnumber7ازافسردگی مرتباruningمی کرد(توضیح:runingیه کار
زشت توبازی بسکتبال محسوب میشه).
مهرنوشnumber13هم ازافسردگی شلوارکش تا زانوهاش اومده بود
(توضیح:نکنه مهرنوش فکرمی کنه بااین مدل اخرتیپه؟)
number14هم جودی ابوت شده بودومی خواست موههاشو دو
گووشی کنه(توضیح:ماریلاتوکه نمی خوای من ازغصه بمیرم
)،
بقیهءبازیکنان دانشگاه ازادهم که موش شده بودن.![]()
تازه اخرش خانم مربی که فقط پنج دقیقه اومدطرف نیمکت ذخیرهء
دانشگاه ازاد یه فول فنی به number14که نمی خوام اسمش
بیارم) دادوازبازی انداختش بیرون،تایادش بمونه همیشه
بایددست وپاهاش تحت کنترلش باشه
نه اینکه هروقت عصبانی شداونهاروبه اطراف پرت کنه.
(جودی این که گریه نداره!)
خانم مربی بایدبگم:هروقت بریcoachingیه تیم دیگه
ازماانتظارنداشته باش حسوودنباشیم (بازیکنان پرورشگاهی شما). 

پریناز:

ساعت ۱۲ظهر:
هوس ماشین سواری کلافه ام کرده،سوارماشین میشم.ازبچگی
دریای ظهربرام جذابیت خاصی داشت،دیدن دریای ابی فیروزه ای
چنان سرمستم می کنه که همه دنیابرام جالب وخواسنتی میشه.
امروزهم مست رنگ فیروزه ای متمایل به سبزدریاشدم،نشستم
کناردریاوهوابرام دلنشینه،بادملایمی می وزه وگرمای
ظهروفراموشمی کنم.دریارونگاه می کنم،وبه دیروزفکرمی کنم.


بعضی ادم هاوقتی درونشان رانشان می دهندتازه می فهمی
که هیچ فرقی باحیواناتی که ظاهرااهلی شده اندندارند،هرچند
شایداراسته باشندامابازپشت این چهرهءاراسته چه چیزهانهفته
است.

استادی داشتیم که می گفتن:"هرقشنگی زیبانیست وهر
زیبایی قشنگ نیست."

چرامابایدبایک جمله به تمام چیزهایی که داشتیم پشت پابزنیم؟

همیشه بایدبرای بخشیده شدن جایی نگه داشت.اول برای
خودمان بعدبرای دیگران.
راستی،که خیلی عجیبه که کسی
به جای خداوند،نمازواعتقادات درونی بقیه راقبول یاردکنه.یابتونه
اطمینان داشته باشه که مثلاعملی که ازکسی سرزده ازروی
لج بوده!!!!
ایااین تفکرنشان دهندهءسلامت عقل است؟؟؟

اینجاست که تعادل روحی به هم می خوردوفردبه طرف هذیان
گویی کشیده می شود.

دیروزنمونهءکامل یک هذیان گو راجلوی چشممان دیدیم.

خدایا،یامنوبکش یاراحتم کن ازدست اینها.

عروسمون روبگوبیچاره چشماش افتاده بودبرای اینکه یک کلامحرف بزنه امادریغ ازیک لحظه مجال(الهی...)

بهرحال نمایشامهءدیروزتماشایی بودالبته ۸تماشاچی
داشت که کلی می خندیدن.اخه خیلی مطالبی که ازطرف هذیان گوی
معروف بیان شدخنده داربود،همه به خاطرحضورخانم
سرپرست درظاهرنمی خندیدن،امادردلشان ریسه می رفتن.

این هذیان گونمی دونست بااین نمایش که خودشو توی زمان
دایناسورهافرض کرده،همانجادفن می شودوفسیل شو صدسال
دیگرخواهندیافت؟

number5:من بی گناهم .خودتون خرابش کردین خودتون هم درستش کنین.(کاپیتان خسته نباشی
توکه خودتوخسته کردی اینهمه فشاربهت اومدبااین جمله).



دیشب وقتی دختر5ساله ام رابرای بازی به پارک بردم،برای لحظاتی
دوست داشتم به جای اون فکرمی کردم،وقتی می دیدم باچه شادی بچه
گانه ای پله های سرسره رابالامیره وباچه عشقی میادپایین وتمام مدت
منوصدا می زدتامطمئن بشه بهش توجه می کنم.خیلی دلم می خواست
بدونم توفکرکوچولوش چی می گذره،که اینقدرزیبابه اطرافش لبخند
می زنه
لبخندبزنم.
اقایی باصدای بلندمنوبه خودم اورد.اون داشت سردخترمن داد می
کشیدکه:
"مواظب باش بچهءمنوهل ندی."
من فقط اونونگاش کردم،واون مردخجالت زده شد،امادخترشیطون من بازی
خودش می کردواصلابه ما توجه نمی کرد.ایامی دونست کارش درسته
یامی خواست به مابفهمونه که اون لحظه،لحظهءخودشه وبه هیچکس
تعلق نداره!
هردفعه بالاوپایین می رفت موهاش بادستش ازپیشونیش کنارمی زد،برق
چشماش،لبخندش قشنگی یک دنیای معصومانه رابه خاطرم اورد.
وقتی اولین تجربهءبزرگی مزه کردم،گفتم هیچوقت نمی خوام بزرگ
بشم.تامدتهابه این فکرنکرده بودم تاالان که واقعادیدم ناخواسته بزرگ
شده ام.
فکرم بزرگ،دلم کوچیک،دنیا اطرافم بزرگ،دوستام کوچیک...
کردوجوراستادرامی کشیدتازمانی که به خودغره شدکه می تواندجای
استادرابگیردواورابه زانودربیاورد،درروی استادایستاداماتاب نیاوردوخاک
شدوفهمیدنمی توان سالها تجربهءاستادرایک شبه
کسب کردوبایدهمچنان شاگردی کند.

مربی تیم درحال بستنی خوردن دیدین؟

خانم مربی وقتی بستنی وانیلی می خوره صورتش دیدنیه،اون سه تابستنی لیسی
ازچوب جدامی کنه ومی چپونتش تولیوان،همش میشه یه نصف لیوان(چه کم
)
بعدروش شکلات می ریزه ویه گیلاس(عشق خانم مربی
)می ذاره کنارش.
اونوقته که چشم هاش ازخوشحالی برق می زنه،این موقع خانم مربی
چقدرزیباوخواستنیه.
من می تونم تواین لحظه قول سینماروازش بگیرم
(چیزی که درحالت عادی
غیرممکنه).
دختربال داری رادیدم
که وقتی می خندید
دریامی خواست که موج بزند
من به اوگلی راهدیه دادم
واوپلاک خانه اش را،شمارهءشناسنامهءمن کرد.
امایه بنده خدایی هم هست که،دوتاقاشق می اره که مثلا باهم بستنی
بخوریم،امادوتاقاشق برای خودش.![]()
توروخدایکی جواب من بده.
چی باعث میشه کسی به خودش اجازه بده به اطرافیانش بگه زشت؟(مثلابگه چه
زشت)
امام علی(ع):بزرگترین عیب تودراین است که انچه درخودتوست دردیگران عیب
محسوب می کنی.
من میگم:هرسنی زیبایی خاص خودش داره.
شایدهفته نامه مون تواین وبلاگ هم بنویسیم!
یه خبرهم ازباشگاه:
هرکس زیردست استادش نشست ضررنکرد.![]()

مربی تیم یه شکلات توکیفش داره که نزدیک چهارماهه که بازش نکرده.
یعنی این شکلات یادگاری نگه داشته؟

یادیگه دوست نداره شکلات تلخ بخوره؟
منم بهداشت محیطی(حساس)مجبورمیشم معدومش کنم.



امانوشیدن نسکافه همیشه موردعلاقه مربی تیم است.

راستی می خوایم یه هفته نامه ترتیب بدیم همش هم دربارهءباشگاه
بسکتبال جهت اطلاع کسانیکه مرتب باتماس های تلفنی درجستجوی
خبرهای باشگاه هستند .

روزمعلم نزدیکه من به مناصبت این روزبرای مربی تیم بایدیه بشقاب بگیرم

چون ایشون تن ماهی توی لیوان میل می کنه(ای روزگار)!
وقتی مربی تیم درمعرض نیروی مغناطیسی قرارمی گیره نیروی
مخالفتش زیادمیشه،وباهمه دنیامخالف میشه،حتی اگراون
نیروی مغناطیسی
یه باطری باشه.

