
كوهنوردي مي خواست به قله ی بلندی صعود كند. پس از سالهاي سال
تمرين و آمادگي ، هنگامي كه قصد داشت سفر خود را آغاز كند شكوه
و عظمت پيروزي را پيش روي خود آورد و تصميم گرفت صعود را به
تنهايي انجام دهد او سفرش رازماني آغاز كرد كه هوا رفته رفته رو به
تاريكي ميرفت ولي قهرمان ما به جاي آنكه چادر بزندو شب را زير
چادر به صبح برساند، به صعودش ادامه دادتا اين كه هوا كاملا تاريك شد.
به جز تاريكي هيچ چيز ديده نميشد. سياهيشب همه جا را پوشانده بود
و مرد نميتوانست چيزي ببيند حتي ماه وستارهها پشت انبوهي از ابر
پنهان شده بودند.
كوهنورد همانطور كه داشت بالا ميرفت، در حالي كه چيزي به فتح قله
نمانده بود، پايش ليز خورد و با سرعت هر چه تمامتر سقوط كرد. سقوط
همچنان ادامه داشت و او در آن لحظات سرشار از هراس، تمامي خاطرات
خوب وبد زندگياش را به ياد ميآورد. داشت فكر مي كرد چقدر به
مرگ نزديك شده است كه ناگهان دنباله طنابی که به دور كمرش حلقه
خورده بود بين شاخه های درختی در شيب کوه گير کرد و مانع از
سقوط كاملش شد. در آن لحظات سنگين سكوت، که هيچ اميدی
نداشت از ته دل فرياد زد:
خدايا كمكم كن !
ناگهان ندايي از دل آسمان پاسخ داد از من چه ميخواهي؟
- نجاتم بده خدای من!
- واقعا فكر مي كني ميتوانم نجاتت دهم؟
- البته ! تو تنها كسي هستي كه مي تواني مرا نجات دهي.
- پس آن طناب دور كمرت را ببّر!
و بعد سكوت عميقي همه جا را فراگرفت.
اما مرد تصميم گرفت با تمام توان مانع از پاره شدن طناب حلقه شده به دور
كمرش شود. روز بعد، گروه نجات گزارش داد كه جسد منجمد شده يك
كوهنورد درحالي پيدا شد كه طنابي به دور كمرش حلقه شده بود و تنها
دو متر با زمين فاصله داشت...

number14:
سلام،

مربی تیم استادندیدنه!فقط کافیه کسی ارزش دیده شدن نداشته
باشه اونوقت مربی تیم حتی اگراون شخص خودشوبکشه
نمی بینتش.برعکس هم هست،کافیه توخودتوبکشی که مربی
تیم یه چیزی نبینه مطمئن باشیدکه نمیشه.
همیشه توماشین دوتاتخم مرغ داشته باشید،بعضی اوقات چون
کسی رانمی بینم یهو،یه تخم مرغ پرت می کنم ومی خوره
به ماشینش...،اخه ندیدمش(قول می دم که دیگه این
کارهارو نکنم!!؟؟).


تیم دانشگاه ازادهم سووسکه!هیچکارهم نمی تونه بکنه،
فقط امیدش به مربی تیم.

یه موضوع جالب:همهءبازیکنان سلیقه شون درانتخاب لباس
ورزشی مثل مربی شون شده(سبز فسفوری،
بنفش فسفوری
)خدایارحم کن.
یک تاجرنزديک يک روستاايستاده بودکه يک قايق کوچک ماهيگيري ازکنارش ردتوش
چندتاماهي بودتاجرازماهيگيرپرسيد:
چقدرطول کشيدتااين چندتاروبگيري؟
ماهيگير:مدت خيلي کم.
تاجر:پس چرابيشترصبرنکردي تابيشترگيرت بياد؟

ماهيگير:خوب همين اندازه براي سيرکردن خودم وخانواده ام بسه.
تاجر:خوب بقيه وقتت روچيکارمي کني؟
ماهيگير:تا ديروقت مي خوابم!يه کم ماهيگيري مي کنم!بابچه هام بازي مي کنم!با زنم خوش مي گذرونم!بعدميرم تو دهکده بادوستام يه کم شراب مي خوريم وگيتار مي زنيم و با اين مدل زندگي مشغولم.
تاجر:من توي جان هاپکينزدرس خوندم و مي تونم کمکت کنم!توبايدبيشترماهي بگيري وباپولش يک قايق ماهيگيري بزرگتر بخري وبعدمي توني چندتاقايق ديگه هم بهشون اضافه کني اونوقت کلي قايق ماهيگيري بزرگ و خوب داري.
ماهيگير:خوب بعد؟
تاجر:ماهي هاروبه جاي اينکه به واسطه بفروشي مستقيمابه خريدارميدي وبراي خودت کاروباردرست مي کني وبعدمي توني يه کارخونه بزني وفقط نظارت بر توليداتش بکني واين دهکده کوچيک روهم ول مي کني ميري به لس انجلس ازاونجا هم ميري به نيويورک واونجا مي توني بهتروسريعترپيشرفت کني.
ماهيگير:ولي اقا اين کارهاچقدر طول مي کشه؟
تاجر:ده سال تا پانزده سال.
ماهيگير:ولي بعدش چي اقا؟
تاجر:واما بهترين قسمت همينه يه موقعيت مناسب که گيراومد ميري وسهام شرکت وکارخونت روبه قيمت بالامي فروشي واين کاربرات میليونها دلارسودداره.
ماهيگير : میليونها دلار؟خوب بعدش چي؟
تاجر:اونوقت بازنشسته ميشي وميري به يه دهکده کوچک واونجا مي توني تا دير وقت بخوابي! بابچه هات بازي کني! ماهيگيري کني! بازنت خوش باشي!بري تو دهکده يه ليوان شراب بخوري وبادوستات گيتاربزني و خوش بگذروني.


امروزتولددوکسی است، که هرکدام به نوبهءخودنقشیرادرزندگی من ایفامی کنند،هردورانمی توانم ازخودجدابدانم،هردودراین
روزبه دنیاامده اندباخصوصیاتی شبیه بهم بااختلاف سنی سیزده سال.
من ازهرکدام چیزهای تازه یادگرفتم،یکی یادمی دهدکه تمام مدت
درکنارش باشم.ان یکی رابایدهرچه بیشتردورشدنش رانظاره گرشوم.
ارزوی روزهای شادبااینده ای موفق برای هردودارم.
اگربودنم برای انهالازم باشدهمیشه باوجودم ویادم همراهشان هستم.
شمیم جان تولدت مبارک!
................تولدت مبارک!
هنگامیکه غروب افتاب پرده های خودرافرومی افکند
وانرابه کمک ستاره هابه اسمان سنجاق می کند،
به خاطرداشته باش که یکی داری که توراتمام مدت درقلب خوددارد،
هرچندممکن است دردوردست باشد.

دلم می خواد خدا باشم
از تموم اين آدما ... اين دروغا ... اين کلکا
دلم می خواد تو آسمون ... اون بالاها
رو صندلی دسته طلا بشينم و
دور سرم بگردن فرشته ها و پريا
دلم می خواد عصامو که بر می دارم![]()
انگشتمو که تکون می دم
دلم می خواد وقتی که فرياد می زنم
زمين بلرزه از صدام
دلم می خواد ماه و ستاره ها رو بريزم تو يه کيسه
بعد دونه دونه اونا رو بردارم و نگاه کنم
قشنگاشو جدا کنم
واسه خودم بردارم و
ماهو بذارم جای چلچراغ قصر شيشه ايم تو آسمون
بقيشو هم بدم برای بچه ها
شادی کنن بازی کنن
ستاره هار و قل بدن
خنده هاشونو ول بدن
دلم می خواد پولدارا رو گدا کنم
تموم بچه واکسيا رو صدا کنم
تموم اسکناسا رو
دلم می خواد وقتی خيابون شلوغه
همه جا دوده ... همه جا بوقه
رنگين کمونو بردارم
دلم می خواد آب تموم دريا ها رو
وسط کوير بيارم
دلم می خواد آدمايی رو که دروغ می گن
آدمای عاشق پيشه رو
آخ که چقد دلم می خواد خدا بودم
از تموم اين غصه ها ... اين زشتيا ... اين کلکا ... اين دروغا ...
اين آدما
اين آدمای بی صدا
اين آدمای الکی ... پر مدعا ... پر از غرور و ادعا


دل من دیرزمانی است که می پندارد:
دوستی نیز"گلی" است
مثل نیلوفروناز
ساقهءتردوظریفی دارد
بی گمان سنگدل است
انکه روامی دارد
جان این ساقهءنازک را
دانسته
می ازارد.

ادم ها!!
آدمهاهرکدوم یه دنیاهستن اصلانمیشه اونهاروشناخت حتی کسانیکه
سالهاباهاشون زندگی کردی.
بنظرم ما فقط به اخلاق هاشون عادت می کنیم وگرنه کاملا اونهارو
نمی شناسیم یاخیلی زودنسبت بهشون بدبین می شویم یاهیچ چیزی
نمی تونه مارونسبت به اونهادلسردکنه فکرش رابکنیدآدمهاروباانکه
نمی شناسیم دوست داریم اگه می شناختیمشون هم
بازهمینقدردوستشون داشتیم؟
کاش می شد مثل قصه هابود .همه خوب بودن و همه خوب بودنها
واقعی ...
گاهی فکر می کنم منم مثل اونها می شوم مثل خودشون.
بنویس بریاس سفید
بنویس از عشق و امید
بنویس بنویس بنویس
قصه بگو از این عاشق دور
تو از این تنهای صبور
بی تو شکست چو جام بلور
بنویس بر یاس سفید
بنویس از عشق وامید
بنویس دیوانه تو
به خود از عشق تو رسید
بنویس بنویس بنویس
تو موج غرور این دل سنگ صبور
بنویس از آنکه چواشک از دیده چکید
بنویس دنیای منی
همه رویای منی
منم اون بی تابی موج
تو هنوز دریای منی.


دوباره زندگی
سلام :
خواستن منو بنشاننددست پشت کمرم گذاشتند،
می خواستم راه بروم دستم را گرفتند،رفتم مدرسه روز اول منو بردند،
روز اول دانشگاه زیر قران ردم کردند،
حالا منم دستشان می گیرم،بر پیشانیشان بوسه می زنم،تشکر می کنم،
که دوست داشتن را به من اموختن یادم دادن که ببخشم کسانی را که
قلبم راشکستند.
حتی انهایی که ادعای این را داشتند که فقط با من زیبایها رازیبا
می بینند.
خدا رو شکر می کنم که ماهیتشون اگه نه زود اما برایم روشن شد.
من هم برای اونهای که دوستشون دارم با قلبی پاک ارزو می کنم
همیشهء همیشه قشنگترین وبهترینهارابا هم بودن بدانند، که لذتی که
درباهم بودن هست در هیچ جایی پیدانخواهند کرد.
مربی تیم بسکتبال


